سه شنبه 11 بهمن1390 | 0:17
دست نوشته ای از روح خدا
در لحظه هاي تزلزل و تنهايي, وقتي بيايي دست من از وسعت برمي خيزد و نگاهم بي اندكي قناعت زمين را مي گيرد. آه خدايا, وقتي تو بيايي! دريغا از تو جز به نامي, هيچ نمي دانم. از اين پنجره كه پيش روي من نشانده اي, يك شب به خانه من بيا, خدا دل سرمازده ام را در قطيفه اي از نور بپوشان. ديشب يك سبد پرسياوشان از باغ تو چيدم و براي اين دل مسموم جوشاندم تا بيايي. اينجا روح مجروحم تنهاست, تنهاتر از تنهايي, بي پناه تر از بي پناهي, اينجا نه اينكه تو نيستي, من كورم. يك شب به خانه من بيا, براي تو طاق نصرتي از بهار مي بندم و اتاقم را با آويختن فانوس هاي روشن, آسماني مي كنم و برايت فرشي مي بافم از گل ياس و دل مغرورم را مي شكنم. با تيشه اي كه تو به من خواهي داد. يك شب از اين دريچه بيا, تنم را بر چشمه نور مي شويم. برهنه تر از آب, از پله ها بالا مي آيم, آنگاه در برابر تو خواهم مرد. كي مي آيي؟ امشب هواي چشم من باراني است. مي خواهم دلم را در هواي باراني پيش تو جابگذارم. زير همان درخت كه پيغمبرانت شنيده اند, روي بافته اي از شبنم واشك, اي نور, نور! چگونه مي توان رو به روي تو ايستاد, بي آنكه سايه اي سنگينمان كند. بيا و مرا با عشقي ابدي هم آشيان كن.